+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:50   به قلم: شادی
|
شاید آپ این دفعه با دفعات قبل کمی فرق کنه و تا حدودی متفاوت باشه!
نمی دونم کدوم یکی از شما سرنوشتش شبیه این شعره ولی هر کسی این طوریه واقعا ناراحت کننده است
کسی که تو وجودش شکل گرفتی و رشد کردی با اومدنت از بین بره و درست موقعی که دوست داری توی آغوشش آرامش بگیری و خودت و از هراس دنیای جدید در امان نگه داری آغوشی که پذیرای تو باشه وجود نداره!
خیلی سخته ......... خیلی..........
وقتی می بینی همه ی کوچولو های مثل خودت با ضربان قلب مادراشون آروم میشن تو باید در آغوش پدر به آرامش برسی!
اون موقع که دستان نرم و لطیف مادرو با دستان زمخت و مردونه اما مهربون پدر عوض میکنی با خداحافظی مادر تازه تو میگی سلام.......
وقتی ......................
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظلر آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:31   به قلم: شادی
|
زندگي گرمي دلهاي بهم پيوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است 
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:26   به قلم: شادی
|
دنیا رو بد ساختن...
کسی رو که دوست داری تو را دوست نمی دارد!
کسی که دوستت دارد تو دوستش نمی داری!
اما...
کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و ایین هر گز به هم نمیرسند
...و این یعنی رنج
( دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:22   به قلم: شادی
|
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما مجبور باشی لبخند بزنی
خیلی سخته که عزیز ترینت ازت بخواد که فراموشش کنی
خیلی سخته که بخوای در آغوشش آروم بگیری اما مجبور بشی جوابشو ندی
خیلی سخته که خاطرات با اون بودن رو با اشک چشمات کم رنگ کنی
خیلی سخته که اون تو رو به بازی دیگه ای دعوت کنه اما تو خسته تر از اونی هستی که بخوای ادامه بدی
خیلی سخته که وجودت پر از تمنای دیدار باشه اما حتی نتونی به تلفنش جواب بدی
خیلی سخته که تمام وجودت اون و صدا بزنه اما مجبور بشی بهش بگی ازت متنفرم
خیلی سخته که وجودت پر از نیاز باشه اما مجبور بشی بهش بگی خداحافظ
خیلی سخته که آدم شاد و سر حالی باشی اما مجبور بشی آپ غمگین بذاری
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:38   به قلم: شادی
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:32   به قلم: شادی
|
حس غریب عاشقی تو دل من مرده دیگه
سایه انتظار تو قلبمو پژمرده دیگه
یار قدیم ، یار جدید دیگه برام فرق نداره
نمی خوام که چشمای من به پای عشقی بباره
خدا فقط تو میدونی کسی منو نمی خوادش
دستای رحمت تو کو روی چشام باز بزارش
اینو می گم به اونا که لاف رفاقت می زنن
پشت منو خنجرشون لاف سخاوت می زنن
راه دلم بسته شده دلم کسی رو نمی خواد
سرد دیگه دستای من کسی که پیشش نمی یاد
ترسم اینه اگه بگم کسی منو دوست نداره
خدا باهام قهر بکنه اسم منو باز نیاره
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:54   به قلم: شادی
|













زیاد تعجب نکنین من که گفتم عاشق بچه هام(ولی ترک نیستم!!!!!!!)
اگه سایتی چیزی دارین که عکس بچه هاست جون من دریغ نکنین بدین!!! 
منتظرم هاااااااااااااا
فعلا.............
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:31   به قلم: شادی
|

بخش اول:
این بخش از همه مهم تره امروز امتحان خوش نویسی داشتم شاید به ظاهر مهم نباشه ولی واسه ی من مهم و حیاتیه پس اگه می خواین خدا از سر تقصیراتتون بگذره واسم دعا کنین(هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم )
بخش دوم:
این شعر و تقدیم می کنم به همه ی کسانی که فکر می کنن از اونها تنها تر توی دنیا کسی نیست:
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
زندگی مثل سراب است بخند
آن خدایی که تو بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
بخش سوم:
این بخش و اختصاص دادم به اشعار دوست عزیزم آقای (الف.خ)! که لطف کردند و اشعارشونو در اختیار من گذاشتند تا من به عنوان شعر یادگار در وبلاگم داشته باشم   
از خداوند برای این دوست عزیز آرزوی موفقیت و سر بلندی در همه ی مراحل زندگی را خواستارم 
      
/ عسل:دخترشون(البته بعد از ازدواج)
عسل گرفته نگاهت دوباره غم داری
به غیر از من که مهم نیستم چه کم داری؟
عسل خود تو که درمان هر غم و دردی
نمی شود به خدا باورم که غم داری
نگاه خیس تو در حد طاغت من نیست
چرا کنار گل گونه هات غم داری؟
عسل فدای سرت شرم از سرت کم شد
تو احتیاج به یک یار و هم قسم داری
فدای یک عدد از تار بور موهایت
فدای هر چه که در موت پیچ و خم داری
ببخش هر چه که در حق تو بدی کردم
بگو اگر شده یک بار دوستم داری
      
/گناه کردم.......
گناه کردم و می کشم عذابم را
گناه سادگی این دل خرابم را
دلی که دلبره دل سنگیش به بازی داد
تمام زندگی و عشق پاک و نابم را
کسی که فکر و خیالش همیشه و هر شب
گرفته بود از این چشم خیس خوابم را
کسی که آن همه احساس خرج او کردم
ببین چه داد در آخر جوابم را
اگر که آن همه خوبی به سنگ می کردم
نمی شکست در آخر دل حبابم را
ولی تو رفتی و این دل دوباره تنها شد
رسید آخرش این درد و غم حسابم را
نمی شود که بگویم گناه از من نیست
گناه کردم و می کشم عذابم را.........
         
این هم آخرین آپ البته این جزء اشعار بالا نیست و این یکی جداست!
/روزها و شب ها/
در انتظارت می مانم روزها و شب ها
برایت شعر می گویم روزها و شب ها
در آن لحظه که فکرت در خاطرم هست
نمی دانی برایت می گریم روزها و شب ها
تو را در قاب دل محبوس گذاشتم
تو را می بوسمت روزها و شب ها
نمی دانم مرا می خواهی یا نه؟
همیشه گفتمت:می خواهمت روزها و شب ها
(خوب حسابی تلافی این چند وقته که آپ نکرده بودم و در آوردم مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس تا آپ بعدی که باز خدا می دونه کی باشه!!!!!!! فعلا........به امید دیدار)    
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:28   به قلم: شادی
|
رایانه مرد است زیرا ............
۱) وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم
۲) با اینکه داده های زیادی دارند اما نادانند
۳) قرار است مشکلات را حل کنند ولی در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند
۴) همین که به یکی از آنها عادت کردید متوجه می شوید که اگر کمی صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان میشد
حالا رایانه زن است زیرا............
۱) به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد
۲) کسی زبان ارتباطی آنها را نمی فهمد
۳) کوچکترین اشتباهات را در حافظه ی بلند مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند
۴) همین که دلبند یکی از آنها شدید باید تمام سرمایه ی خود را صرف خریدن لوازم جانبی آنها بکنید
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:24   به قلم: شادی
|
محمد جون (برادر زاده ) :۳سال و ۳ روزشه (به لباساش دقت نکنید پسره )

معین جون (برادر زاده ): ۵سال و۶ ماهشه

این هم آخرین نوه مبینا جون (برادر زاده ): تازه داره میره تو ۵ ماهگی
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:56   به قلم: شادی
|

هر چي مي خوام بگم قصه ي دلواپسيه
هر چي نثارت بکنم يه آسمون بي کسيه
قصه ي تو .قصه ي من .قصه ي عاشق بودنه
حرفاي ما هر کلمه اش از عاشقي سرودنه
نمي دونم يادت مياد روزهايي که غصه نبود
حيف که هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود
يادش بخير زماني که شعر هاي من مال تو بود
دست من از تو مي نوشت قلب من از تو مي سرود
اما ديگه فاصله ها چيزي برامون جا نذاشت
انگار نمي شه دور بود و پيش کسي دل جا گذاشت
شايد اين هم يه قصه بود که قهرماناش ما بوديم
ما که به غير از دل خوش دنبال چيزي نبوديم
حالا ديگه تو فال ما نشوني از عاشقي نيست
ديگه نمي شه گفت که عشق چيز هميشه موندنيست
        
مي گذرم از کوچه ي دل اما پر از تاريکيه
ميخوام ببندم چشمو صدا ميگه: کي به کيه؟
عشقها شدن مثل توهم سراب
از دور دلت رو مي برن اما از نزديک پوچ آب 
دلم مي خواد تنها باشم از همه کي جدا باشم
دلم ميخواد تو قايقي تنها روي دريا باشم 
دلم مي خواد فکر بکنم به عشق هاي دور و برم
اگه بشه يک روز خودم باطن عشق و بدرم 
بگم نه اين عشق و نه تويي مثال عاشقي
مي خواي باشي بي درد سر نرو سراغ عاشقي 
چقدر بگم حسن عشق هاي امروزي خيلي خطر ناکه حسن  
( نخورديم نون گندم ولي ديديم دست مردم )
حالا بگرد دنبال ربطش!!!!!!!!!!!!!!! 
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:44   به قلم: شادی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 16:13   به قلم: شادی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:27   به قلم: شادی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 16:49   به قلم: شادی
|
کامپیوتر بهتر است یا زن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کامپیوتر ها حرف نمی زنند عمل می کنند ولی خانم ها حرف می زنند عمل نمی کنند
هر زمان کامپیوتر سر برنامه ای هنگ کرد می شود آن را ری استارت کرد ولی وقتی خانم ها سر چیزی کلید کنند دیگر نمی شود کاری کرد
هر زمان از کامپیوتر خسته شدی سریع شات دان می کنی ولی شرمنده مواظب باش از طرف خانم ها شات دان نشوی
هر وقت از چیزی یا برنامه ای در کامپیوتر خوشت نیومد با یک کلیک روی ضربدر با اقتدار حذفش می کنی اما خانم ها یا عقایدشان را ابدا نمی توانی حذف کنی
با برنامه های موجود در کامپیوتر می توانی هر طور که بخواهی زندگیت را ترسیم کنی ولی در واقعیت این خانم ها هستند که زندگیتان را ترسیم می کنند
با کامپیوتر می توانی بازی کنی ولی توسط خانم ها خودت بازی داده میشوی
به کامپوتر می توانی دروغ بگویی ولی به خانم ها وای به حالت!
حالا بازم دوست دارین زن بگیرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:12   به قلم: شادی
|
این یکی رو یادم رفت اون روز بزارم (این هم یکی از آثار هنری منه) 
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:22   به قلم: شادی
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:46   به قلم: شادی
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:27   به قلم: شادی
|
و در آن لحظه که صدای رهگذر عاشق در قلب تو طنین انداخت ..
بی توجه به تمام صداها رفتی و ندیدی
نشنیدی که در آن ظلمت تنهایی
کسی تو را با عشق فریاد می زد
صدای شکستن را..............
فریادهای بی امان را.....................
نشنیدی.....نشنیدی
و حال که سالها از آن ماجرا می گذرد
بی تفاوت می آیی و می گویی:
((((متاسفم))))
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:19   به قلم: شادی
|
اگه یک روز تو کوچه پس کوچه های دلم گم شدی دنبال کسی نباش چون جز تو کسی اونجا نیست
اگه یک روز کشیدنت به سیخ ناراحت نشو چون خیلی جیگری شادی
فردا روز چیدن گلهاست از خونه بیرون نرو عزیزم ضایع میشی
۵ راه آدم شدن:
۱:................................................................................................................
..........................................
۲:..............................................................................................................
........................................
۳:...............................................................................................................
........................................
۴:.................................................................................................................
.......................................
۵:..............................................................................................................
.......................................
دنبال چی می گردی بابا تو آدم بشو نیستی
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:42   به قلم: شادی
|
نامه ای خواهد رسید از نا کجا آباد اما برای تو. شاید قصه باشد از امید بی کران ..... تنها ایمان بیاور به وجود پستچی مهربان آسمان
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد . پس از زخم تیشه ناراحت نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:25   به قلم: شادی
|
با قلب عاشق من نمی دونی چه کردی
با اون چشمای مستت منو دیوونه کردی
با خود میگم رهاش کن قلبم مگه می زاره
انگار که با تو زنده است بیا برو نداره
آخه بگو کی مثل من این قدر طاقت می یاره؟
کی مثل من برای تو همش در انتظاره؟
دلی که عاشقه از خود نیازار
من دیوونه رو عاشق نگه دار
هنوز عشق تو جاریست به رگهای تن من
تویی تنها بهونه برای بودن من
نمی دونی چه سخت بود کنار تو نبودم
نبودی و ندیدی بی تو چه ها کشیدم
    
    
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:43   به قلم: شادی
|
می دونی علت کسوف و خسوف چیه؟ماه و خورشید برای دیدنت دعوا می کنن
می دونی فرق تو با عزرائیل چیه؟ اگه عزرائیل و یک روز ببینم می میرم ولی اگه تو رو یک روز نبینم می میرم
می دونی فرق تو با ماه چیه؟ اون و باید سی روزشو جمع کنی تا ماه بشه ولی تو خودت ماهی
می دونی فرق من با حوا چیه؟ شوهر اون آدم بود ولی شوهر من آدم نیست
می دونی اگه یک برره ای یک نارنجک انداخت طرفت باید چه کار کنی؟ باید ضامنشو بکشی پرت کنی طرف خودش
می دونی چیه من دیگه نباید تو رو ببینم . چون دکتر گفته قند خون دارم نباید به عسلی مثل تو نزدیک بشم
ترکه داشته تو پارتی می خونه:می خوام با بوسه گل لباتو پرپر کنم. همون موقع کمیته می ریزه تو پارتی ترکه هول میشه:گل های پرپر شده رو هدیه به رهبر کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:23   به قلم: شادی
|
افسوس که دست سر نوشت قصه ی مارو بد نوشت
هر چی غم دنیا که بود تو سر نوشت ما سرشت
افسوس که دست روزگار نذاشت بمونیم بر قرار
من و تو مال هم بودیم نفرین به کار روزگار
تقصیر من بود یا تو بود عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه ی تو شعری برات نخونده بود
نمی دونم یهو چی شد از منو جاده ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا نیومدی نفهمیدی
افسوس از اون روزهای خوب که بودی عشق و یار من
چشم حسودا کور نشد نموندی در کنار من
این لحظه های آخره هر چی دلت می خواد بگو
بگو عزیزم باز بگو اما خداحافظ نگو
اما خداهافظ نگو
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:34   به قلم: شادی
|
وقتی به آسمان نگاه می کردم با خود می گفتم:
کاش صبرم به این اندازه بود!
روز ها . ماه ها. سال ها گذشت
و من در آرزوی آن آرزو...
و در آن لحظه که غم ها :
مثل رگبار.......
طوفان........
سیلاب.........
بر قلب کوچک شکست خورده ام هجوم آوردند.......!
به آسمان نگاه کردم و گفتم:
تحمل می کنم
چون صبرم به اندازه ی یک آسمان است
  
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:40   به قلم: شادی
|
خدایا می دونم هر دردی که تو واسه بنده هات می فرستی بی حکمت نیست اما حکمت درد من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه و همه جا و به همه کس گفتم تنها چیزی که من از خدا زیادشو می خوام فقط صبر و صبر و صبره
همه ی امام ها اصوه ی صبر و طاقتن ولی حضرت ایوب واسم یه چیزه دیگست
چون هر وقت که دیگه فکر می کنم کاسه ی صبرم لبریز شده یاد حضرت ایوب می یفتم و صبوری در مقابل مشکلات واسم راحت تر می شه
بچه که بودم همیشه بهت می گفتم کی میشه من به سن تو برسم؟تو هم می گفتی: خدا کنه هیچ وقت به سن من نرسی
همیشه از این حرفت ناراحت می شدم رو خیال بچگی بهت می گفتم: تو حسودی دلت نمی خواد کسی به سن تو برسه
اما حالا که به سن تو رسیدم فهمیدم حق با تو بود
دنیای بچگی دنیایی که توش دروغی نبود فقط سفیدی بود و شادی.....
اما حالا چی.........؟
بی خیالش........
زندگی با تمام مشکلاتی که داره واسم شیرینه . اصلا به خاطر همین مشکلاتشه که دوسش دارم پس باید تا آخرش بسوزم . نه . باهاش راه بیام تا اون هم با من راه بیاد
به امید اون روزی که غم و تو چشم هیچ کس نبینم
بای
  
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:41   به قلم: شادی
|
این آپ و از مشهد می زارم
این هم عکس میدون امیر چخماق که خیلی دیدنیه توصیه می کنم همتون یک بارو برین
برای شکمو ها هم خبر خوش که تنوع شیرینی توی یزد زیاده
(یزدیها چی به من می دید دارم واستون تبلیغ می کنم؟ )

+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:31   به قلم: شادی
|
تو مثل خورشید می مونی. می دونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون با همون نگاه اول میشه فهمید از پشت کوه اومدی
خیلی دوست دارم با تو برم ماهی گیری چون هیچ کس به اندازه ی تو کرم نداره
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:38   به قلم: شادی
|
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است. هر چه بیشتر بمانی رفتنت سخت تر می شود ولی اگر رفتی جای پاهایت برای همیشه به جا می ماند
اگر روزی دل یکی را شکستی یک میخ روی دیوار بکوب اگر دلش را به دست آوردی میخ را بر دار ولی بدان جای میخ روی دیوار باقی می ماند(خوب توی سوراخ و با گچ پر می کنی)
یادت باشه وقتی کسی برات می میره اونقدر مرام داشته باشی که یک شاخه گل سر مزارش ببری
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:32   به قلم: شادی
|
© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved
- Powered by Blogfa.com - Temp by
K I Y A N S O F T

|